X
تبلیغات
از بوسه تا عشق

از بوسه تا عشق

رفتن کسی که لایق نیست.......نعمت است نه فاجعه

 

 

مینویسم با اشک،با قلم دلتنگی،به من گفتی که نمیتوانی میان ماندن و رفتن دو دل باشی و حالا رفته ای و من هیچ شکایتی ندارمفق بغض گلویم،حرف دلم را ناسروده شکسته است،حالا عاشق بی دست وپا ی قصه ات هر غروب دست از پا درازتر میرود،تا میان سایه های شهر تنهایی گم شود،نگو که روزگار اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است،چون هنوز هر بارانی که میبارد،چشمان منتظر من دنبال دست هایی می گردند که صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه ی باران برگردند،و باور مکن که بی تو بودن سال ها طول میکشد و من بیش از هرکس معنی با تو بودن را میفهمم.من از تکرار برخورد ها،کبود شده ام ولی میمانم و به انتظار تو لحظه های خوب گریه را بی نهایت باز هم مرور میکنم،آنقدر مینویسم تا نیمه ی گمشده ام از ابتدای یکی از این ترانه ها طلوع کند،آری،من سرود را آنقدر طی میکنم تا به اشک بلورین تو برسم....

خودم خوب می دانم که سرگردان برهوت ای کاش ها...شده ام. من سنگی از جنس خواب هایم روی سر و صدا ی کاغذ احساس میگذارم تا ردپای شعرهایم زیر سایه ی فاصله گم نشود....

من هنوز عاشقم،عاشق ستاره وتسبیح.نگو نمیدانی....همان ستاره ی که از سینه ریز پاره ی آسمان به گونه های خیس تو بارید و مرا عاشق کرد....همان نسیمی که آن غروب به گردن دلتنگی های من انداختی و گفتی که دانه های آبیش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمیشود...

چرا راه برگشتی نیست؟

برگرد که دیباچه ی کوچک رویای من باران گرفته،باد می آید و من میترسم نامه های عزیزت را از کتیبه های کوچک آرزوهای من ببرد.باور کن خسته میشوم..البته منتظر تابستان هم خواهم ماند....نجواهایم اگر سر ریز شود،همین زمستان مشتی برف پر خواهم کرد،به جای قاصدک... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 20:31 توسط فاطمه| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که

بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 19:53 توسط فاطمه| |


دلم تنگ است برای بودنت میان این قلب پر هیاهو.

چند وقتیست که فراموشت کرده بودم، نه یادی از تو می کردم و نه سراغی از تو می گرفتم.

خیلی برایم سخت است که چگونه تو را شریک عشق های دیگرم کردم، بی آنکه بدانم هیچکس جز تو لایق وابستگی نیست.

این شرمساری را چگونه پنهان کنم وقتی که مدام از پیام هایت روی بر می گرداندم و تو هر بار مرا می خواندی،

و چگونه این محبتت را پاسخ دهم در حالی که تو را رها کرده بودم، لحظه ی مرا به خود وانگذاشتی.

چگونه این بزرگی را در فریادم نگنجانم و چگونه از مهربانی بی حدت این بغض را پنهان کنم وقتی که دنیا بر من تنگ آمده بود و یقین کردم که هیچ پناهی جز تو ندارم، باز تو بسویم آمدی بی هیچ منتی و هیچ سرزنشی، شنیدم مرا خواندی:

برگرد، مطمئن برگرد تا یک بار دیگر با هم باشیم

تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم و تا ابد برای هم باشیم.

 

خدایـــــای عزیزم! ای آرامش دهنده این جسم خسته و روح پر جراحت

تو را سپاس که هزاران بهانه دستم می دهی و هزاران راه پیش پایم می گذاری تا بار دیگر به سوی تو باز آیم.


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 1:20 توسط فاطمه| |

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو، با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟ وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از جستجوی تو، به شماره افتند...

من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر، چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش فراق تو را به تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران...

ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که فرصت بودن و بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو، عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر، و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کند.
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و نه فاصله‌ای طولانی در پیش...

چه می‌شد اگر که سرنوشت بازی دیگری را رقم می‌زد: بازی بودن و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و نرسیدن... که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن. بال‌هایم بریده، بر روی این زمین ناباوری، در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت، میان من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌ تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای بازگشت به گذشته، همانند یک سراب سرد باشد.

دست‌هایم خالی، به بالا گرفته‌ام که بدانی تهی است از هرآنچه که پیش از این داشته‌ام و تو میدانی که مقصود چیست...
به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است. به این قلم بنگر که تنها برای گفتن دردهایش می‌لغزد. و به این دستان تهی، که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد.
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپیدی آخرین ورق این دفتر بی‌جلد را پر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و دیدن و رسیدن کنم. ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که نمی‌دانم چیست. اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 14:44 توسط فاطمه| |

  جملات عاشقانه, متن های زیباسلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 13:1 توسط فاطمه| |

من رویایی دارم ، رویای آزادی  رویای یک رقصِ بی وقفه از شادی

 من رویایی دارم ، از جنس بیداری   رویای تسکین این درد تکراری    

درد جهانی که از عشق تهی میشه    دردِ درختی که میخشکه از ریشه

درد زنِایی که محکوم آزاررررن

تعبیرِ این رویا درمون دردامه ... درمون این دردا تعبیر رویامه

رویای من اینه دنیای بی‌ کینه ... دنیای بی‌ کینه رویای من اینه

من رویایی دارم ، رویای رنگارنگ ... رویای دنیایی سبزو بدون جنگ

من رویایی دارم که غیرممکن نیست ... دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست

دنیایی که بمبو موشک نمیسازه ... موشک روی خواب کودک نمیندازه

دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن ... آدمها به جرم پرسش نمیییییییییییییییییمیرن

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 12:36 توسط فاطمه| |

تو همه هستی منی، تو بهترین لحظه زندگی منی!

قلبم تنها برای تو می تپد، این لحظه های سخت زندگی به عشق تو میگذرد

  به عشق تو، عاشقترینم

تو همانی هستی که مرا از سراب تنهایی نجات دادی ای تنها بهانه برای نفس کشیدنم!

بیا و همچنان بهانه من برای زندگی در این دنیای بی محبت باش!

همه دنیا یک سو، تو نیز که همه دنیای منی شوی دیگر!

من این سو که دنیا است را نمیخواهم، من تنها تو را میخواهم!

تو عشق منی، تو مال منی!

تو را می خواهم نه برای نیاز خویش، تنها برای قلب تنهام!

این تویی که تنها لایق قلب پر احساس منی زیرا تو پر احساس تر از این قلب عاشق منی!

صداقت را از درون چشمات میخوانم، و این را میدانم که تو پاکترین عشق روی زمین!

بیا مثل باران بر روی من ببار، ای پاکترین قطره!

بیا و بر تن پر از گناهم با پاکی قطره هایت ببار... و گناه هایم را از وجودم پاک کن!

من تنها با تو عاشفترینم ، تو نباشی من تنهاترینم!

با تو خوشبخترینم ، تو نباشی من بدبخترینم!

اگر تو باشی، زندگی زیباست، عشق با معناست!

تو معنای واقعی عشقی! تو مانند یک باغ پر از گل، مثل بهشتی!

تو عشق منی، تو مال منی!

هیچ کس جز تو نمیتواند در قلبم خانه کند، هیچکس نمیتواند مرا اسیر قلبش کند!

این تویی که توانستی مرا عاشق کنی، از عشق بالاتر ، تو مرا دیوانه خودت کردی!

تو چه کسی هستی؟ انگار فرشته ای! چقدر مهربانی، چفدر زیبایی!

من چه کسی هستم؟ یک تنها بودم و اینک یک دیوانه ام!

تو عشق منی، تو زندگی منی!

بگذار لحظه ای دستان گرمت را بگیرم تا باور کنم که مال من شده ای!

 تو عشق منی، تو مال منی!

                                             

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 0:26 توسط فاطمه| |

عکس های عاشقانه  جدید و زیبا  - www.jazzaab.ir

عکس های عاشقانه (4)

 

عکس های عاشقانه (4)

 

عکس های عاشقانه (4)

                                

 



 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 19:45 توسط فاطمه| |

اگه ماهی از سال بودم:    مرداد

اگه یک روز هفته بودم:     یک شنبه

اگه یک عدد بودم:         ۷

اگه یک همراه بودم:      حلقه

اگه یک نوشیدنی بودم:      شانپاین

اگه یک گناه بودم:            بوسه

اگه یک درخت بودم:       درخت گلابی

اگه یک گل بودم:         رز قرمز

اگه اب وهوا بودم:        بارانی

اگه یک رنگ بودم:        ابی

اگه یک پرنده بودم:       عقاب

اگه یک صدا بودم:        خنده

اگه یک فعل بودم:         امد

اگه یک خیابان بودم:      بی دل

اگه یک پنجره بودم:       پنجره اتاقم

اگه یک تاریخ بودم:         ۲۶مرداد

اگه یک فیلم بودم:         رویای خیس

اگه یک پزشک بودم:          جراح مغز

اگه یک وسیله اشپز خانه بودم:          چاقو

اگه یک ساز بودم:        گیتار

اگه یک کتاب بودم:       رومان

اگه شعر بودم:        مارباش چه ساده وچه خوش خیال شده بودیم عاشق حرف خیال

اگه یک اسم بودم:        ارسام

اگه یک بازی بودم:         شطرنج

اگه یک بیماری بودم:        دندان درد

اگه یک حیوان بودم:         اهو

اگه حکم دادگاه بودم:         عفو

اگه یک میوه بودم:          گلابی

اگه یک هنر بودم:        نقاشی

اگه یک جاده بودم:         جاده شمال

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 21:39 توسط فاطمه| |

ازخدا خواستم تادردهايم را از من بگيرد خدا گفت نه

رها كردن كارتوست تو بايد از انها دست بكشي

 

ازخدا خواستم تا شكيبايي ام بخشد خدا گفت نه

شكيبايي زاده دردو رنج است شكيبايي بخشيدني نيست به دست اوردني است

 

ازخدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشدخدا گفت نه

من به تو نعمت و حركت دادم حال با توست كه سعادت را چنگ اوري

 

از خدا خواستم تا رنج هايم را بكاهد خدا گفت نه

رنج و سختي تو را از دنيا دورتر و دورتر و به من نزديك ترو نزديكتر ميكند

 

ازخدا خواستم تاروحم را تعالي بخشد خدا گفت نه

تو خود بايد سر بر اوري و ببالي و من به تو كمك خواهم كردتا سودمند و پر ثمر شوي

 

من هر چيزي را كه به گمانم در زندگي لذت مي افريند از خدا خواستم باز خدا گفت نه

من به تو زندگي خواهم داد تا تو خود از هرچيزي لذت بدست اوري

 

از خدا خواستم ياري ام كند

تا ديگران را دوس بدارم همان گونه كه انها مرا دوس دارندو خدا گفت اه

سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت كنم

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 17:59 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody